پژوهش‌های گسترده در حوزه‌های مختلف روان‌درمانی — از روان‌کاوی کلاسیک تا رویکردهای شناختی-رفتاری و ذهن‌آگاهی — به‌طور پایدار نشان داده‌اند که کیفیت رابطه‌ی درمانی بیش از تکنیک‌ها یا محتوای آموزشی در پیشبرد تغییر مؤثر است (Norcross & Lambert, 2018).

نظریه‌ی عوامل مشترک (common factors theory) که توسط فرانک و فرانک (1991) و توسعه یافته توسط لامبرت (1992) مطرح شد، تخمین می‌زند که ۳۰٪ تا ۴۰٪ تغییرات مثبت درمان به رابطه‌ی درمانی و ائتلاف درمانی (therapeutic alliance) بستگی دارد، درحالی‌که سهم تکنیک‌های اختصاصی کمتر از ۱۵٪ است.

ویژگی‌های اصلی ناخودآگاه شامل فقدان درک زمان و مکان، تفکر به صورت نمادین و تصویری، قدرت تاثیرگذاری بر احساسات و رفتار، و ذخیره‌سازی خاطرات و تجربیات گذشته می‌باشد.

این یافته‌ها با مطالعات علوم اعصاب اجتماعی همخوانی دارد. برای مثال، کوآن، شیفر و دیویدسون (2006) نشان دادند که حضور یک فرد همدل و قابل اعتماد در موقعیت تهدید، فعالیت آمیگدال را کاهش داده و سامانه‌های تنظیم عاطفی مغز را فعال می‌کند. چنین تجربه‌ای، که بیشتر بر «بودن با دیگری» تکیه دارد تا صرفاً گفت‌وگو یا آموزش، زمینه‌ی احساس امنیت روانی و اصلاح الگوهای ارتباطی را فراهم می‌کند.

از دیدگاه نوروسایکوانالیتیک، به‌ویژه در آثار مارک سولمز (2021)، این تأثیر رابطه‌ی انسانی با سازوکارهای عصبی زیربنایی قابل توضیح است. ذهن انسان در بستر نیازهای عاطفی تکاملی — مانند امنیت، دلبستگی و جست‌وجوی معنا — شکل می‌گیرد. این نیازها در سیستم‌های احساسی اولیه (primary emotional systems) ریشه دارند که توسط پانکسپ (Panksepp & Biven, 2012) شناسایی شده‌اند. زمانی که درمانگر بتواند حضوری اصیل، پذیرنده و همدلانه ایجاد کند، سیستم‌های عصبی «SEEKING» (جست‌وجو) و «CARE» (مراقبت) در مراجع فعال و به مرور بازتنظیم می‌شوند.

سولمز (2018) معتقد است که تغییر درمانی زمانی رخ می‌دهد که «پیش‌بینی‌های هیجانی» (affective forecasts) فرد در بستر یک رابطه‌ی ایمن و اصلاحی بازنگری شوند. این بازنگری نه از طریق انتقال اطلاعات، بلکه در تجربه‌ی زنده‌ی رابطه اتفاق می‌افتد؛ تجربه‌ای که می‌تواند شبکه‌ی پیش‌فرض (Default Mode Network)، ساختارهای لیمبیک و مسیرهای پاداش مغز را بازسازماندهی کند.

بر این اساس، آنچه در روان‌درمانی شفا‌بخش است، نه سخنرانی‌ها و دستورالعمل‌ها، بلکه لمس انسانیِ اصیل است — تجربه‌ای که در آن، مراجع خود را به شکلی عمیق و میان‌ذهنی «دیده و درک‌شده» می‌یابد و همین تجربه، بنیان تغییرات پایدار روانی و عصبی را فراهم می‌کند.